Sunday, March 25, 2012

گم و گور شد

بعضي وقت ها ميشه ، كه فكر ميكنين به يه نفر خيلي نزديكين كم كمك بي اختيار از بقيه كمي دورتر ميشين و خيالتون راحته كه يكي كنارتون هست وقتي يه مشكلي پيش مياد كمكش ميكنين تا اينكه شما رو تو بد ترين شرايط تنها بذاره و بره گم شه!

يه دايي دارم كه خيلي به ما نزديك بود مثل باباي خودم حتا دختر داييم و پسر داييم هم مثل خواهرم و برادرم بودن حتا دومادشون هم همينظور ولي يهو دري به تخته خورد و الحمدالله وضع ماليشون بهتر شد -ولی اگه درست نگا کنی زیاد هم بهتر نشد فقط کمی تغییر نه اینکه کلی پول داشته باشن-  اين افتاد دقيقن تو مريضي داداشم.

كمكم شروع به كلاس گذاشتن براي ما حتي وقتي كه احسان بيمارستان بود ديدم يه بار بابام بر افروخته اومده خونه بعد که علت رو جویا شدم فهمیدم که : اومده بود كنار باباي من همش حرف از مرگ و اينكه حقه و اين چيزا زده بود و بعد گفته بود منم حاضرم كمك كنم تا فلان قيمت - حالا قیمتش هم خیر سرش دو سه میلیون گفته بود که همین بیشتر اعصاب مارو خرد کرده بود بابام می گفت خاک بر سر من که تا دو سه میلیون بخواماونم از این قرض کنم-  رو من حساب كنين بابام وقتي داشت اينارو تعريف ميكرد در حال انفجار بود...

يادمه تو همون جريان چندين بار اومده بود مامانم رو با حرفاي دروغش كلي جوش داده بود تا اخر اومد اون خبر نهايي رو به خالم داده بود و بعد از اون خبر به بهانه ي مزخرف بودن شعر رو كارت سوم يه دعوا گرفت و رفت گورش رو گم كرد,

كه ما بعدش از زبون بقيه شنيديم چه كارايي مي خواسته بكنه كه حتا بقيه روشنم نشده به ما بگن.

پی نوشت تو پست بعدی جریان شعر روی کارت رو میگم.

Thursday, March 22, 2012

لطفن اين پست را نخوانيد

با خودم گفتم اين پست رو ديگه غمگين ندم ‚ چون پست قبلي رو که نوشتم فكر نمي كردم اينقدر غمگين باشه بعد با خودم گفتم چه دليلي داره كه من اينجا بنويسم و ملت رو ناراحت كنم , تصميم گرفتم , شاد كه نه ناراحت كننده هم نه ولي خوب بنويسم.
 
طبق همين روال كه امروز اُمدم بنويسم  ديدم كلي حرف نگفته دارم ‚ راستش با خودم فكر كردم اگه اينجا هم مثل زندگي فيزيكيم اون بيرون شاد باشم و به همه انرژي بدم , بريزم تو خودم و از تو آب بشم و خم به ابرو نيارم؟ , خُب چه فرقي كرد؟

پس تصميم گرفتم همون عمادكم رو تخليه كنم چه شاد و چه غمناك.
پس اگر برايت خوشايند نيست لدفن اين وبلاگ را نخوان.

Wednesday, March 21, 2012

جَیبِ قُصب دَریده

می خوام یه چی بنویسم ، میدونمم از چی می خوام بنوسم ، ولی راستش نمی دونم چی بنویسم!
بیایین از ساعت 7 صب روز اول سال نود و یک -البته ساعت هفت هنوز سال نود بود-  شروع کنم خب من بی اختیار ساعت 6:10 بیدار شدم از هیجان یا شایدم یه ترس یه ترس از رو به رو شدن با حقیقت!

عاره حقیقتی که یک هفته بود داشت از تو ذوبم میکرد ؛ راستیتش امسال برای اولین سال ما تصمیم گرفتیم 7سین نچینیم قرار بود سال تحویل رو بریم سر خاک تنها داداشم که حدود 5 ماه پیش از پیشمون رفت -اونم فقط به دلیل سهل انگاری دکترش- همش فکر این که چه طور سر سال بدون اون باشم داشت پیرم میکرد خوب هیجان هم از همین حقیقت بود.

ساعت هفت رفتیم سر خاک ، من حس یک اعدامی رو داشتم که داره به لحظه ی اعدامش نزدیک می شه و دوس داره نزدیکانش کنارش باشن ولی فقط یکی کنارم بود. 

سال تحویل شد ولی همین لحظه ی تحویل سال منو پیر کرد شاید بیش از دو سه سال ؛ الانم حکم پیر مردی رو دارم که با کمر خم و زانو های لرزان می خواد پاشه ولی هنوز نتونسته.

Tuesday, March 20, 2012

از این جا

خب سلام 
من یک عمادم!
یه عماد کوچولو ی دوسداشتنی درون دارم که همه بهش میگن عمادک!
خُب می خوام این جا تخلیش کنم !
فک کنم ایده خوبی بشه هاااا!
حالا اگه ازش استقبال نشد یه سیفون میکشم که محتویات وبلاگم هوفی برن تموم! 
همین 
راستی نوروزتون هم مبارک :-**
امید وارم سالی پر از شادی داشته باشین.