دی یکی از محبان قدیم نزدما آمد و یکی از دوستان زمان مکتب را یاد کرد.
میگفت دوست قدیم مان -که در میان ما هم مکتبیان به اکبر خر زن شهره بود و عام و خاص ز احوالات او با خبر بودند- درسی پلید را که ریاضی مهندسیش می خوانند با نمره ی بیست گذرانده و مایه مضحکه ی دوستان کالجش شده و ایشان نیز بر وی لت زنند و وی را با زخم زبان خویش بیازارند.
چندی گذشت و بنده ی حقیر از قضای امده، وی را همراه با جمعی از محبان کذایی بدیدم که از دیدار من خرسندی درچهره اش نمایان شد و به سوی من شتافت تا شاید هرچند لَختی از لت های دوستان خلاصی یابد من نیز فرصت را غمیت شمرده و آن نگون بخت را به باد تمسخر گرفته و لبخندی بر لب حضار جاری ساختم، وی نعره زنان به دور از چشمان ما شتافت تا باشد همگان پندی گیرند و دگر چنین نکنند.
آری آن دوست نیز درست نشد، اما همیشه در خاطرم ماند که گاهی میتوان چه خوشایند بود برای کسی،دریغا که آن فرصتم ار کف برفت.
آری آن دوست نیز درست نشد، اما همیشه در خاطرم ماند که گاهی میتوان چه خوشایند بود برای کسی،دریغا که آن فرصتم ار کف برفت.
No comments:
Post a Comment