امروز مورخهی دهم خردادماه سنهی یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی خیامی با
یکی از محبان که شهاب الدین شیخ الانصار میخوانندش بنزد یکی از سران شرطه برفتیم
از برای استخدام این بنده ی حقیر به پارتی بازی شیخ.
ایشان که عمید الملک نام داشت چون شیخ را بدید ، در دیدگانش برقی درخشید و گل
گونهاش خونین گشت که از پی چه شیخ ما خان درویشانه ای بندگان را منور کرده و قدم
بر سر چشمان ما نهاده؟ شیخ که از حسب عادت دست بر محاسن خود داشت باگوشه ی چشمی
مرا نشان داد و بفرمود که ایشان از اقوام عیال مکرمه می باشند و به دنبال کار در
شرطه،
اگر وی را نپذیری مرا بی خانمان کردی که همانا از این شب بسترم خیابان و نیمکت
های پارک مادر است و ملحفه ام اسمان سیه شب با نقش ستارگان چشمک زن، عمید الملک
نگاهی از سر نامیدی به استخوانهای پیدا شده از گردنم و کمر استخوانیم بینداخت و
سری تکان داد و روی به شیخ برگرداد که:"تنها شرط دخول وی به دارالامنیه این
است که یک ماه را به ورزش و نرمش و گرمش بپردازد تا شاید نیرویی در پازوانش پدید
امده و مناسبتی با جان برکفان این ملک یابد. من که پس از شنیدن این خبر از شدت
شادی روح به جسمم پایدار نبود.
در راه بازگشت از خان عمید چنین اندیشیدم که فقط تلاش قادر به رساندنم به
ارزویم است حتی اگر سالها به طول بینجامد.
No comments:
Post a Comment