امروز که رفتم پیش اقای احمدی گفتم که من این طوری مینویسم اینکه فقط یه سوجه
نیاز دارم تا پرورشش بدم اونم همون موقه روزنامه ای رو که جلش بود رو برداشت و
واژهای رو بزرگ روی صفحهی اول روز نامه بود رو نشونم داد و گفت بیا اینم سوجه
بگو ببینم خُب منم این طوری ذهنیتم رو بیان کردم که من خودم چون تاریخ علاقه دارم
و می خونم بیشتر میام از نظر تاریخی توضیع میدم و تحلیل میکنم ولی دراون موقه عصن
نفهمیدم که داره ابعاد دید من رو برسی میکنه و منم فک کنم بد خراب کردم به قول
شهاب بی تجربگی کردم خُب چی بگم والا اخه من مگه تجربه داشتم که باتجربگی کنم بی
تجربه بودم و بی تجربگی کردم.
خُب در عوض اوشون هم بهم گفت که یه خبرنگار یا حتا یک روزنامه نگار چه دید
باید داشته باشه و من چه دیدی داشتم خیلی برام جالب بود چون من ادی هستم که ترجیح
میدم خونم تا بنویسم دلیلشم شاید این باشه که یا اینقدر جسارت ندارم یا از خوندن
بیش از نوشتن لذت میبرم و لی این اتفاق باعث شد که خودم رو مجبور کنم به نوشتن و
خُب از همه مهمتر اینکه نوشتن چه قد لذت بخشه.
No comments:
Post a Comment